تبليغاتX
یادمان بابایی

یادمان بابایی

انسان تعالی بر گرفت و بشریت هدایت شد و آدم عروج کرد. نور ظلمات را بشکافت و عرفات شعور انسانها را روشن کرد و راه را بنمود و علم تعهد بر دوش عاشقان وجه خدایی بنهاد.و مشرق زمین را شارع صعود به قله تسلیم نمود. تسلیم تکلیف الهی و معترض معصیت فتاده بر گردن انسان قرون فرومایگی و بردگی.

بر علم حک شده بود. از خود بگذر و به خدا برس.از نفس خاکی کنده شو و به روح پاک الهی وصل شو. که این وصل موجب اتصال نور ازلیت به مسیر حرکت مسلمان ایرانی شد.که کوه را تاب تحمل تعهد حرکت بر آن مسیر را نبود. اما مسلمانان مومن معتقد ایران تازه بعد از بر دوش گرفتن بار تعهد جان گرفتند و حرکت کردند. حرکت به سوی روشنی نور صبح. نوری که از سحر تلالو میزند و انسانهای سرزمین ما را تا طلوع فجر حتی مطلع الفجر به حرکت درآورد. و نور صبحدم حاصل جهانیان را به شور و شعف آورد. و دلیل به منزل رساندن بار تعهد قرمزی خون شهیدان امت ماست.

اکنون شایسته است ما فرزندان خلف مسلمانان مومن صبح را به ظهر برسانیم تا درخشندگی نور خورشید آخرین دخمه های قرون بندگی مشرق زمین را روشن کند آتش زند و خاکستر گرداند و زندگی پاکی را جایگزین نماید.

به امید آن که دهه فجر ما به صده شمس جهانی متصل و جاودانه گردد و علم انقلابمان را به دوش هادی هدایتگر مهدی موعود بسپاریم و خلیفه اللهی را سزاوار شویم.

باباجونم سلام... قربونت بشم ۵-۶ روزه اینها رو با خودم زمزمه میکنم و اشک میریزم... باباجون یادش بخیر.... این انشایی بود که سال ۴ یا ۵ دبستان برای دهه فجر برام گفتی و من بعد از اون حفظش کردم و تا وقتی دیپلم میگرفتم برای هر سال با موضوع انشا دهه فجر مینوشتمش... چند سال بود فراموشش کرده بودم... باز که بهمن شروع شد... دوشنبه هفته پیش تو راه تهران... که برای دیدن مامان که از کربلا اومده میرفتیم... یک دفعه تو ماشین یادم افتاد... هی تکرارش کردم و اشک ریختم... بعضی جاهاش رو یادم رفته بود ولی با تکرار همش یادم اومد ... از اون روز هر روز دارم میخونمش و اشک میریزم... مثل همین الان... باباجون وقتی راهنمایی یا دبیرستان بودم دقیق یادم نیست.... مامان بهت گفت که من این انشا رو که سالها پیش بهم گفتی حفظ کردم و هر سال مینویسمش... احساس اون روز خودمو یادمه... هم خجالت کشیده بودم... هم خوشحال بودم.... تو هم میخندیدی و شاید باورت نمیشد که دختر بزرگت همه نوشته سالها پیشت رو حفظ کرده باشه... باباجون قربونت بشم.... کاش باز اون سالها بود.... یک انشا هم در مورد پیکار امام حسین(ع) گفته بودی... مثل همین معنی اون رو هم نفهمیده بودم ..... و منتاسفانه حفظش هم نکرده بودم.... باباجون کاش بودی.... کاش میومدی.... من دوباره چه جوری این بهمن ماه لعنتی رو تحمل کنم؟.... من چطوری صبر کنم تا ۲۹ بهمن برسه؟.... باباجون چی کار کنم بهمن برام بشه بهار؟.... کاش دوباره تو بهمن میومدی پیشمون... باباجون من چه جوری ۸ سال بی تو طاقت آوردم؟... ۸ سال بی بابایی برای دختر نازنازی بابایی چه جوری گذشت؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:51  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

سلام باباجونم...سلام بابای گلم... سلام بابای نازم... بابای گلم خوبی؟... عزیزم خوبی؟... باباجون باز دلم برات خیلی تنگه.... باباجون تو هم دلتنگ این دختر غریبت هستی؟... باباجون منو یادت میاد؟... باباجون من که باورم نمیشه مثل بقیه فامیلم بی معرفت باشی و دختر تنها و غریبتو فراموش کنی؟... باباجون یعنی میبینی که خودشون میشینن حرف میزنند حساب کتاب میکنند بالا پایین میکنند... آخر سر به من میگن بیا امضا کن... باباجون من نه چیزی خواستم نه میخوام نه هیچوقت سراغ چیزیو میگیرم... بعدش با ژررویی تمام هم میگن تو خیلی سود کردی هم جهیزیه بردی هم الان طلب داری... به روی خودشون نمیارن کارهایی که تو این مدت کردم رو... نه یادشون میاد نه میبینند نه هیچکدومشون حرفی ازش میزنند... باباجون منم چیزی نمیخوام...  زیر برگه رو هم براشون امضا میکنم و مینویسم همه چی نوش جونتون... اینا سهم عروسها و دوماد غریبه است چرا دختر بزرگه تنها و عریب و بی زبون بگیره... مگه اون دختر این خونه بوده؟... مگه از اول جز فرق و تبعیض چیزی دیده؟... جز اینکه مامانش هم بهش حسودی کنه چیزی یادشه؟... مگه یادش میره دوره درس خوندنشو... دوره عقد و عروسی رو... زمان جهیزیه خریدن و سیسمونی دادن رو؟... خرید عروسی و حلقه شوهرشو؟... هیچکدوم رو یادم نمیره... هیچکدوم رو هم نمیبخشم... فقط وایمیستم ببینم چی کار میکنند؟

باباجون منو یادت نره... باباجون نذار تنهاتر بشم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:55  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

باباجون واقعا بعد از هر سختی آسونیه؟... یعنی من الان امیدوار باشم که این شرایط میخواد بهتر بشه؟... که من به حقم میرسم؟... یا باز کسانی که فکر میکنند زورشون زیاده بازم میخوان زورگویی کنند؟... خدایا همشون رو به خودت واگذار میکنم و میخوام نگذاری بازم دلم بسوزه... خدایا هنوز سوزش قبول نشدنم سرجاشه که این موضوع کار هم بیشتر داره اذیتم میکنه؟... بابایی داری برام دعا میکنی یا یادت رفته؟... بابایی دلم برات تنگه... باباجون من منتظر گشایش توی کارهام هستم...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 14:10  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

سلام باباجون... میدونم که میدونی بازم مثل همیشه الکی گفتم که من قوی ام... من کجا میتونم قوی باشم؟... لصلا همه اعتماد به نفسم رو از دست دادم و از همه چیز میترسم... ولی میدونم که برام دعا کردی باباجون... باباجون اون شب خیلی گریه کردم... چون خیلی دلم برای خودم سوخت... چون من تو جایی که باید باشم نیستم.... باباجون همیشه حقم خورده شده و میدونم تقصیر خودمه... ولی دلم میخواست ناناش ازم حمایت کنه که نکرد... حتی به تهدید هم متوسل شدم... بازم فایده نداشت... باباجون خیلی دلم شکسته خیلی زیاد...

تا دیروز که اومد یک کم دنبال کارهام و خوشحال شدم... از زور تنهایی با همکاری که فقط باهاش سلام و علیک دارم ولی معلومه مهربونه درد دل کردم... اونم یک کم آرومم کرد...

تا امروز که با هم رفتیم پیش رییس بزرگ و خدا رو شکر اونم فهمید که این جزغله ها دارن موش میدونن... حالا خیلی امیدوارم و میدونم اگر هم جا به جا بشم بازم تو همین حوزه کاری هستم... نو تو بخش اداری که اطلا دوتش ندارم و کاملا باهاش غریبه ام... خدیا شکرت ... باباجون ممنون

بازم دعا کن تا ایشالله بهترین چیز برام پیش بیاد... باباجون بازم شرمنده که قبول نشدم... هنوز خودم دلم خونه... خیلی حیف شد... تا یادش میفتم اشکام میریزه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:49  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

بابا جون به اندازه یک دنیا شرمنده ام... کاش میمردم و نمیومدم اینو بنویسم...

پ.ن.: الان میبینم از همه شرمنده ام... از مامان خوبم... از خواهرم... از برادرهام... از بچه هام و از خودم بیشتر از همه... خدایا فکر نمیکردم که باهام اینجوری کنی... خوب همه اتفاقات رو داری پشت هم برام میچینی.... اینم از تلفن امروز و برنامه کارم... ولی من هنوزم راضیم به رضای تو... هنوزم منتظرم ببینم برام چه نقشه هایی کشیدی... منتظرم یک روز جدید رو با نقشه و برنامه جدیدت شروع کنم... میخوام یاد بگیرم هفت سال و نیم بعد از رفتن بابام دستهام رو بگذارم روی زانوهام و بند بشم.... من میخوام بشم دختر قوی بابام.... باباجون بازم دعام کن... بازم محتاجتم......

چقدر دلم میخواد الان این مرتیکه احمق نفهم عقده ای رو با دستام خفه کنم... فکر میکنه چون ۲ سال رییس شده هر غلطی دلش میخواد میتونه بکنه .... ولی من از اون بی شعور قویترم و اجازه نمیدم که اذیتم کنه... میدونم به زودی تقاصش رو با زن و بچه اش پس میده... اصلا همین عذاب عقده های دلش براش بسه... من منتظر دیدن عدالت خدام.... خدایا نشون بده که عادلی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 8:41  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

خدایا فردا پیش بابام روسفیدم کن... خدایا دلمو نشکن... خدایا به بزرگیت قسمت میدم... باباجون خودتم دعا کن برام... الهی قربونت بشم اگه قبول نشم باز چطوری بیام اینجا؟... باباجون ۲ هفته پیش که اومدم سر خاکت... بعد از مدتها... دلم میخواست بشینم و تا میتونم باهات حرف بزنم... هیچکس هم تو قبرستون نبود... ولی بازم از مامان خجالت کشیدم... دلم نیومد جلوش گریه کنم... چند دقیقه دیرتر از بقیه اومدم تو ماشین... دختر کوچولوم پرسید مامان چون باباجونتو دوست داری پیشش مونده بودی؟... تمام سعیم رو کردم تا اشکام نریزه... گرچه یک کم ریخت... فقط بهش آروم جواب دادم آره مامان... باباجون تو همون چند لحظه ازت خواستم دعا کنی این دفعه که میام پیشت دیگه به آرزوی خودت و خودم رسیده باشم... باباجون دعا کن... گفتن امشب نتیجه ها رو میدن... بابا جون خیلی دعا کن برام....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 13:32  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

سلام باباجونم... الهی قربونت بشم تو هم اومدی؟... باباجون چند بار تو خواب کوتاه شبم این جمله رو بهت گفتم و فرداش با یادآوریش اشک ریختم؟ ... باباجون الهی قربونت بشم تو هم اومدی؟... اومدی که راهیم کنی؟... اومدی که برام دعا کنی؟... باباجون هر چی دارم همش از خودته... باباجون برام دعا کن که براسی شادشدن خودت قبول بشم.... باباجون به خدا ۹۹٪ علاقه و اشتیاقم به این کار برای شاد کردن دل خودته...

باباجون خواب دیدم که دارم راه میفتم برم... بچه هام بودن... مامان بود... آبجی و داداشی ها هم بودن... بعد صدای در اتاق اومد و من بی درنگ بازش کردم و تو پشت در بودی... مرتب پشت هم تکرار میکرددم قربونت بشم تو هم اومدی؟... باباجون همه داشتن با تعجب و دهان باز نگاهت میکردن و فقط من داشتم تند تند این جمله رو تکرار میکردم... باباجون منتظر بودم بیای و راهیم کنی.... مثل مامانی مهربونم قرآن بگیری رو سرم و برام دعا کنی موفق بشم... باباجون من منتظرت بودم و چشم انتظار نگذاشتی منو و اومدی راهیم کردی... باباجون ممنونم برای همه کارهات برای همه امید دادنات ... برای همه اشتیاقت به ادامه تحصیلم... باباجون برام دعا کن تا موفق بشم و بتونم روحتو شاد کنم... باباجون همه آرزوم شاد کردنته... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 10:11  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

سلام باباجون. الهی قربونت بشم که این روزها همش بهت فکر کردم و دلم برات پرکشید تا دیگه دیشب که اشکام ناخوداگاه ریختن. باباجون قربونت بشم که مطمئنم این دفعه هم از دعاهای خودت بوده که تو این آزمون موفق شدم. هنوزم باید دعا کنی باباجون تا توی مصاحبه هم موفق باشم. باباجون به خدا ۹۹٪ اشتیاقم برای قبولی شاد کردن روح خودته که میدونم بزرگترین آرزوت درس خوندن و ادامه تحصیل بچه هات بوده. باباجون بازم دعا کن برام که شدیدا محتاج دعاهاتم.

به نظر میاد که دیگه کارهای ارث و میراث با خواهر برادرهات هم اره به آخرهاش میرسه. من که دیگه دلم نمیخواد یک ثانیه هم ببینمشون. و اگر هم ببینم از کنارشون سعی میکنم بی تفاوت رد بشم. من که میدونم اونها نمیتونند هیچ استفاده ای از این باغ ببرندو آخرش هم همشون به غلط کردن میفتند ولی دوست دارم روزهای بی پناهیشون رو ببینم.

باباجون بازم برام دعا کن تا بتونم دلت و روحت رو شاد کنم. کاش بتونم با وجود همه سختیهاش دوست دارم ادامه بدم و این راه نیمه کاره رو به انتها برسونم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9:22  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

سلام بابا جون... بازم دلم شکسته و اومدم سراغت... بابایی دیروز ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ساعت نزدیک ۷ عصر یک لحظه خیلی بد بود... کاش تو بی خبری میموندم بابایی... کاش نمیفهمیدم ... کاش نمیخوندمش... کاش ای کاش....

باباجون دلم شکسته و باز کسی رو ندارم حتی براش درد دل کنم... حالا میفهمم چرا ۱۰ ساله عشق دادم و چیزی نگرفتم... خدایا این حق من نبود... خدایا من صبور... من تنها... من بی پناه...

از دیروز عصر نمیدونم چی کار کنم... با خوندنش انگار یک کتری آب جوش رو روی سرم خالی کردن... میخوندم و اشکام میریخت... به کی بگم خدا؟... از کی بپرسم آخه چرا؟... چرا من قربانی شدم؟... خدایا من تنهام.... خدایا باهام حرف بزن... خدایا آرومم کن.... خدایا دلم سوخته... چی بگم و بنویسم که سکوتم بهتره.........................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 14:16  توسط دختر بزرگه بابایی  | 

گویند بهاری شد و گل آمد و دی رفت

 

ما بی تو ندیدیم که کی آمد و کی رفت

 

 سلام بابا جونم... دیشب اومدی خوابم... تو خواب قرار بود بمیرم... یادم نیست خودت بهم گفتی مرگم نزدیکه یا خودم میدونستم... این روزها باز دلم گرفته بود و باز دوست داشتم پیشت باشم... اگه بمیرم و بیام پیشت که دیگه غصه ای ندارم... باباجون جات خالیه... خیلی زیاد... دلم از دست همه شکسته... کاش خودت بودی... کاش ناز دادنات بود... کاش دستهای بزرگ و گرم و نرم و پر از حس امیدت بود... باباجون یعنی اگه بمیرم واقعا میام پیشت؟... کاش بشه....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 9:0  توسط دختر بزرگه بابایی  |